سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir

السلام علیک یا فاطمه الزهراء (س)






























السلام علیک یا فاطمه الزهراء (س)


دو نهال بارور در باغ دین روییده شد
یاسهای آسمانی در زمین روییده شد


نخل حق در سرزمین مشرکین روییده شد
لاله در باغ اهل یقین روییده شد


عید میلاد نبی رحمت محمد مصطفی(ص)تاج آفرینش و امام صادق (ع) برعموم مسلمین و یکتاپرستان مبارک و فرخنده باد


 


نوشته شده در پنج شنبه 20/11/90ساعت 5:32 عصر توسط منتظر نظرات ( ) |

"سبحان الله یافارج الهم و یاکاشف الغم!


فرج همی و یسر امری و ارحم ضعفی و قلة حیلتی و ارزقنی من حیث لااحتسب یا رب العالمین"


پیامبر اکرم (ص)فرمودند هر کس این دعا را انتشار دهد گشایش یابد.


نوشته شده در پنج شنبه 15/10/90ساعت 5:58 عصر توسط منتظر نظرات ( ) |

«و تو ای خواهرم : چادر سیاهی که تو را احاطه کرده است ازخون سرخ من کوبنده‏تر است.»


(شهید عبدالله محمودی)

باتشکر از سایت عمارنامه

نوشته شده در دوشنبه 12/10/90ساعت 4:41 عصر توسط منتظر نظرات ( ) |

واصبر لحکم ربک فانک باعیننا.........سوره مبارکه طور/آیه نورانی48


شکیبایی کن!تو در برابر دیدگان مایی.........!


نوشته شده در یکشنبه 11/10/90ساعت 4:2 عصر توسط منتظر نظرات ( ) |

انا جلیس من ذکرنی


من همنشین کسی هستم که به یاد منست.




پی نوشت:


روزانه پیامکای زیادی برامون میاد منم مثل شما یه روز برام پیام اومد که افلاطون میگه اگر کسی رو نتونستی فراموش کنی یعنی هنوز در خاطرشی.


خیلی جالبه برام که چطور ما به یادش نیستیم اون به یادمونه البته منظورم خداس اون وقت فرق خداروبا بقیه ی آدما میشه فهمید


خدایی که که هرچقدر هم بد باشی هر چقدر هم از یادش ببری بازم فراموشت نمی کنه افلاطون خدارودر نظر نگرفته که می گه اگربه یادشی به یادته خدامیگه اگر به یادم باشی نه تنها به یادت هستم بلکه همنشینت هم هستم حالادرنظربگیر که کدوم وزیر و رئیس وحتی یه مدیر رده پایین به همین راحتی بهت اجازه ملاقات می ده ؟تازه برات وقت هم تعیین می کنه که یه زمان خاص و تومکان خاص وباالفاظ خاص باید باهاش صحبت کنی ولی خدای ما با این برزگیش با این جلال و جبروتش که خالق همین افراده میگه تو بیا هروقت که بود هر جا که بود با هر زبان و بیانی که بود حتی اگر شبانی بیا وهیچ آداب و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو


خدایا تو چقدر خوبیو من درک نمی کنیم تو چقدر ماهی چقدر مهربونی مهربون تر از مادری که شباباسربچه اش  می شینه و قرآن می خونه مهربون تر از پدری که تمام لحظات زندگی شو به یادت بچه اشه که یه وقت احساس کمبود و ناراحتی نکنه مهربون تر از استادی که می خواد شاگردش همیشه بهترین باشه و پیشرفت کنه. خدایای خوبم تو مهربون تر از همه ی اینایی چون تو خالق همین پدر و مادر واستاد و... ای.تو خودتی خود خدایی من می بالم که به یادت و بی یادت تو خدای من به یادم هستم


می خوام همنشین توباشم هرچند که لایق نباشم هرچند که توبزرگی و من حقیرترین.می خوام فقط و فقط به یاد تو باشم به یاد تویی که به یاد منی.......خدای خوبم........خدای من


نوشته شده در سه شنبه 6/10/90ساعت 11:13 صبح توسط منتظر نظرات ( ) |

چندماه پیش خواب دیدم که درمحضر اقااباعبدالله و حضرت عباس و عده ای دیگر هستم که گویا از بنی هاشم بودن و من هم در جمع کوچک آنها بودم و بسیار خوشحال که در کنار امام هستم ناگاه امام یک گویی که مواد منفجره بودنشان دادن وگفتن برای اینکه جلوی دشمنان رابگیریم یک نفرباید ان را بخورد تا این گوی منفجرشود و مانع ورود انها به اینجا شود هیچ کس حرفی نزد وامام گوی رااز بین جمع به من دادن و گفتن تو این کار را بکن برایم سوال بود که چرا من؟؟؟گوی را گرفتم و تا نزدیکی دهانم بردم ولی بعد ان را به طرف امام انداختم و به گریه افتادم و گفتم نه اقااین کاراز من برنمی اید.امام لبخند زیبایی زدن وچیزی نگفتن.حضرت عباس گفتن بدهید من این کار را می کنم امام گوی را به ایشان دادن وگفتن به خدا قسم که هیچ کس جزعباس ازپس این کاربرنمی آیدوفقط او می توانست این کار راانجام دهیدوبعد از خواب پریدم......
اوایل محرم روحانی مسجددانشگاهمان می گفتی یکی از افرادی که در کربلا و روز عاشورا حضورداشت تا اخرین لحظه در کنارامام بود وقتی خبرشهادت عباس به گوشش رسید به امام گفت دیگرکارمان تمام است وراه نجاتی وجود ندارد من یک اسب تندروبرای همچین لحظه ای اماده کرده ام بیاباهم فرارکنیم وگرنه مانندعباس کشته می شویم که امام به او گفتن توبرومن برای هدف دیگری اینجا هستم.
وقتی این روایت راشنیدم یادخوابم افتادم که امام را تنها گذاشتم........
 به راستی ماجزکدامین دسته ایم؟؟؟؟


نوشته شده در دوشنبه 21/9/90ساعت 3:6 عصر توسط منتظر نظرات ( ) |

بی لشگریم،حوصله ی شرح قصه نیست


فرمانبریم،حوصله ی شرح قصه نیست


باپرچم سفید به پیکار می رویم


ما کمتریم،حوصله شرح قصه نیست


فریاد می زنند ببینید و بشنوید


کور وکریم،حوصله شرح قصه نیست


تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو


بازیگریم،حوصله شرح قصه نیست


آیینه ها به دیدن هم خوگرفته اند


یکدیگریم،حوصله شرح قصه نیست


همچون انار خون دل از خویش می خوریم


غم پروریم،حوصله شرح قصه نیست


آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست


پی می بریم؟حوصله شرح قصه نیست


(فاضل نظری)


نوشته شده در پنج شنبه 17/9/90ساعت 9:51 عصر توسط منتظر نظرات ( ) |


Design By : Pichak